الشيخ محمد بن عبد الفتاح ( سراب التنكابني ) ( فاضل سراب )

24

ضياء القلوب ( فارسى )

حق و تو به حمد اللّه چنينى و پادشاه ظلم مىكند بر مردم و مىگيرد مال اين و به آن مىدهد . پس ساكت شد عمر و گفت : اميد دارم كه آن باشم « 1 » . از اين كلام ظاهر شد شك او در خلافت ، و معنى ندارد كه كلام او را به انكسار حمل كنند زيرا كه با عدم جواز اظهار شك در خلافت با علم به آن دفع اين احتمال مىكند قسم خوردن او بر شك به قول خود كه : و اللّه ما ادرى پس تابعان او يا مىبايد كه قائل به كذب او و قسم بر كذب خوردن او بشوند و يا بگويند كه : او صادق بوده است در ندانستن خلافت خود ، و با ظهور بيرون بردن احتمال اوّل او را از لياقت خلافت چون جائز است تكذيب كسى كه خبر از ضمير خود دهد و قسم بر طبق آن خورد و دليلى بر كذب او نباشد ؟ پس وجهى از براى حكم به كذب او نيست و دليلى به علم او به خلافت خود نيست مگر ارتكاب او امرى را كه غير خلفا را جايز نيست ، و اين دلالت بر علم او به خلافت ندارد ، و اگر به صدق او گويند در ندانستن خلافت پس وجهى ندارد حكم به خلافت او كردن ، و چون توان حكم به خلافت او كردن حال كونى كه ارتكاب او امر خلافت را با عدم علم او به خلافت بيرون مىبرد او را از احتمال عدالت پس چون بيرون نبرد او را از استحقاق خلافت ؟ ! و گويا نيست شكى كه اظهار آن كرده و قسم بر طبق آن خورده اگر غرض او توقع اغواء عوام نباشد كه او را نسبت بدهند به انصاف اين قسم كه بگوييد كه با اين عظمت و نفاذ امر اظهار شك مىكند پس چه انصاف است كه اين دارد

--> ( 1 ) . شرح نهج البلاغة 12 / 66 .